توصیف آیدی
حسی رو که آیدی برای اولین بار تو ورودش پیدا کرد یادت هست، حسی متفاوت نسبت به همه ی هستی چون اون یه جور دیگه دنیا رو دید.
لمس کردن موی یه کودک برای اون لذت بخش تر از هر کار دیگه ست یا پر کردن لونه ی مورچه ها اونو به وجد میاره و براش عجیبه که یه کبوتر رو سقف خونشون بشینه.
آیدی کم کم بزرگ شد اونقدر که دیگه فهمید چه قدر کوچیکه. دونستن هر چیزی اونو به یه جای دورتر می فرستاد بالاخره یه روز تصمیم گرفت برگرده ولی سخت بود چون وقتی برگرده مجبوره خیلی چیزهارو نبینه،فرصت پی بردن به اون چیزی رو که باید بدونه از دست می ده.
