فراموشی!
آیدی:من کوچیکم
من آزادم...
ولی من خسته ام.
من آزادم...
ولی من خسته ام.
آیدا:و من خسته تر ولی ناگهان...ناگهان... .
چه کسی این احساس رو می سازه؟متفاوت شدن از من.
آیا ما با هم یکسانیم؟
آیدی:می خوای با من گریه کنی ،با من، همینجا؟
من کوچیکم و جهان بزرگ...
ولی من نمی ترسم.
آیدا:من همه چیزو بهم می ریزم.
آیدی:تو منو نمی شناسی.
این غم انگیزه
چون من حرکت می کنم
تو اشتباه می کردی.
آیدا:من می دونم تو نیاز به یه پله برای بالا رفتن و قوی شدن داری.
آیدی:تو فراموش کردی همه ی چیز هایی رو که من می خواستم.
آیدا: فراموشی؟!!!
آیدی:این جا جایی نیست که درباره ی دیروز فکر کنی.
الان دیره.
تو نخواستی منو ببینی.
آیدا: ما متفاوت هستیم؟
آیدی:من می دونم
من می خوام بدوم.دویدن...
آیدا:من فراموش کردم که چی می خوام!
آیدی:من نخواستم که فراموش کنیم
فراموشی دوباره هرگز
آره فراموشی
آره آره آره،هرگز.
